داستان کوتاه،مرد روغن فروش

زیبایی در سخن گفتن باید از آغاز تولد سر لوحه زندگی تمام بشریت قرار گیرد.

داستان کوتاه،مرد روغن فروش

۲۷ بازديد
مردی روغن فروش که خیلی هم حریص بود،به غلام خود می گفت در وقت خرید روغن،هر دو انگشت سبابه را به دور پیمانه بگذارد،تا روغن بیشتری برداشته شود و به هنگام فروش،آن دو انگشت درون پیمانه برد تا روغن کمتری داده شود. هرچه غلام او را از این کار برحذر می داشت،مرد متوجه نمی شد تا این که روزی هزار خیک روغن خرید و برای فروش آنها را بار کشتی کرد.وقتی به میان دریا رسید هوا طوفانی شد.ناخدا فرمان داد تمام بارها را به دریا بریزند تا کشتی سبک و مسافران از خطر رها شوند.آن مرد از ترس جان،خیک ها را یکی یکی به دریا می انداخت،غلامش گفت:«ارباب،انگشت انگشت مَبَر تا خیک خیک نریزی!»

جالب بود

پاسخ مدير:
دوشنبه ۲۲ بهمن ۹۷, ۱۵:۴۳

باسلام: انسانیت و درستکاری همیشه وجود داشته است و این وجدان پاک است که هیچوقت دنبال خطا نمی رود

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در فارسی بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.