سخنان بزرگان

زیبایی در سخن گفتن باید از آغاز تولد سر لوحه زندگی تمام بشریت قرار گیرد.

سعدی شیرازی و حکایتی دیگر از گلستان

۱۲۸ بازديد
پیرمردی را گفتند:چرا زن نکنی؟گفت:با پیرزنانم عیشی نباشد.گفتند:جوانی بخواه چومکنت داری،که گفت: مرا که پیرم با پیرزنان الفت نیست،پس او را که جوان باشد با من که پیرم چه دوستی صورت بندد؟ 
پِرِ هَفطاثله جونی می کند         عِشغ مُقری نحی و بونی چِش روشت 
زور  باید  نه  زر،که  بانو  را         گزری   دوست تر   که ده  من  گوشت

سعدی شیرازی و حکایتی دیگر

۱۳۵ بازديد
یکی را زنی صاحب جمال درگذشت و مادر زن فرتوت به علت کابین در خانه متمکن بماند و مرد از محاورت او به جان رنجیدی و از مجاورت او چاره ندیدی،تا گروهی آشنایان به پرسیدن آمدندش.یکی گفتا:چگونه ای در مفرقت یار عزیز؟گفت:نادیدن زن بر من چنان دشخوار نیست که دیدن مادرزن. 
گل به تاراج رفت و   خار   بماند     گنج   برداشتند    و  مار  بماند 
دیده   بر   تارک   سنان   دیدن     خوش تر از روی دشمنان دیدن 
واجب است از هزاردوست برید     تا  یکی  دشمنت  نباید    دید

سعدی شیرازی و حکایتی از گلستان

۱۳۹ بازديد
یکی از بزرگان بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت و طاقت ضبط آن نداشت و بی اختیار از او صادر شد. گفت:ای دوستان مرا در آنچه کردم،اختیاری نبود و بزهی بر من ننوشتند و راحتی به وجود من رسید، شما هم به کرم معذور دارید. 
شکم زندان باداست  ای  خردمند   ندارد  هیچ  عاقل  باد در  بند 
چوباد اندر شکم پیچید فرو    هل    که باداندرشکم،باراست بردل 
حریف       ترشروی      ناسازگار    چوخواهدشدن،دست پیشش مدار

سعدی شیرازی وحکایتی از گلستان

۱۳۷ بازديد
یکی را از ملوک،مدت عمری سپری شد. قائم مقامی نداشت. وصیت کرد که بامدادان نخستین کسی که از در شهر اندر آید، تاج شاهی بر سر وی نهند و تفویض مملکت بدو کنند. اتفاقا اول کسی که درآمد گدایی بود همه عُمر لقمه اندوخته و رقعه دوخته. ارکان دولت و اعیان حضرت وصیت مَلک بجای آوردند و تسلیم مفاتیح قلاع و خزاین بِدو کردند و مدتی مُلک راند تا بعضی اُمرای دولت گردن از طاعت او بپیجانیدند و ملوک از هر طرف به منازعت خاستن گرفتند و به مقاومت لشگر آراستن . فی الجمله سپاه و رعیت به هم برآمدند و برخی طرف بِلاد از قبض تصرف او بِدر رفت. درویش ازین واقعه خسته خاطر همی بود، تا یکی از دوستان قدیمیش که در حالت درویشی قرین بود از سفری باز آمد و در چنان مرتبه دیدش. گفت: منّت خدای را عزّوجل که گُلت از خار برآمد و خار از پای به درآمد و بخت بلندت رهبری کرد و اقبال و سعادت یاوری، تا بدین پایه رسیدی، اِن مَعَ العسر یُسرا. 
شکوفه گاه شکفته است وگاه خوشیده      درخت وقت برهنه است ووقت پوشیده 
گفت: ای یار عزیز، تعزیتم کن که جای تهنیت نیست، آنگه که تو دیدی غم نانی داشتم، و امروز تشویق جهانی. 
اگر   دنیا     نباشد،     دردمندیم       وگرباشد،   به   مهرش   پای     بندیم  
حجابی زین درون آشوب ترنیست      که رنج خاطراست:ارهست و گرنیست 


سعدی شیرازی و آداب سخن گفتن 3

۱۳۹ بازديد
هر آن سرّی که داری با دوست در میان منه؛چه دانی که وقتی دشمن گردد و هر گزندی که توانی به دشمن مرسان که باشد که وقتی دوست شود .رازی که نهان خواهی،با کس در میان منه وگر چه دوست مخلص باشد که مرآن دوست را نیز دوستان مخلص باشد همچنین مسلسل. 
خامُشی به که ضمیردل خویش      باکسی گفتن و گفتن که مگوی 
ای سلیم،آب زسرچشمه  ببند       که چو پُرشد، نتوان بستن جوی 
سخن   در  نهان   نباید   گفت        که   بر   انجمن    نشاید  گفت 
                                 ************
دشمنی ضعیف که در طاعت آید و دوستی نماید،مقصود وی جز آن نیست که دشمنی قوی گردد و گفته اند: بر دوستی دوستان اعتماد نیست،تا به تملّق دشمنان چه رسد و هر که دشمن کوچک را حقیر می دارد،بدان ماند که آتش اندک را مهمل می گذارد.
امروز بکش،چو می توان کشت     کاَتش چوبلندشد،جهان  سوخت 
مگذار   که   زه  کند   کمان  را      دشمن که به تیرمی توان دوخت
 

سعدی شیرازی و آداب سخن گفتن 2

۱۳۴ بازديد
مُلک از خردمندان جمال گیرد و دین از پرهیزکاران کمال یابد.پادشاهان به صحبت خردمندان از آن محتاج ترندکه خردمندان به قربت پادشاهان.
پندی اگر بشنوی ای پادشاه      در همه عالم به از این پند نیست 
جز  به خردمند مفرما   عمل      گر  چه  عمل  کار خردمند نیست
                             ********** 
سه چیز پایدار نماند:مال بی تجارت و علم بی بحث و مُلک بی سیاست 
                             **********
رحم آوردن بر بدان ستم است بر نیکان.عفو کردن از ظالمان جور است بر درویشان.
خبیث را چو تعهد کنی و بنوازی    به دولت توگُنه می کندبه انبازی
به دوستی پادشاهان اعتماد نتوان کرد و برآواز خوش کودکان،که آن به خیالی مبدّل شود و این به خوابی متغیّرگردد.
معشوقِ هزاردوست رادل ندهی   ورمی دهی،آن دل به جدایی بنهی

 

سعدی شیرازی و آداب سخن گفتن

۱۲۷ بازديد
مال از بهر آسایش عُمر است نه عُمر از بهر گِردکردن مال. 
عاقلی را پرسیدند:نیک بخت کیست و بدبختی چیست؟ گفت: نیک بخت آن که خورد و کِشت و بدبخت آنکه مُرد و هشت. 
مکن نماز بر آن هیچ کس که هیچ نکرد    که عُمر در سرِتحصیل ما کرد و نخورد 
                                   ********* 
موسی(ع)قارون را نصیحت کرد که:اَحسنِ الله اِلَیک؛نشنید و عاقبتش شنیدی.
آن کس که به دینار  و  دِرم خیرنیندوخت    سرعاقبت اندرسردنیار و درم  کرد
 خواهی که ممتع شوی ازدنیی وعقبی    باخلق کرم کن،چوخداباتوکرم کرد  
                                   *******
علم از بهرِدین پروردن است نه از بهرِدنیا خوردن. 
هر که پرهیز و علم و زهد فروخت    خرمنی گرد کرد و پاک بسوخت 
                                   *********
عالم ناپرهیزگار،کورِمشعله دار است.
بی فایده    هرکه عمر  در باخت     چیزی   نخرید   و   زر  بینداخت

سعدی شیرازی و حکایت18

۱۴۴ بازديد
یکی از بندگان عَمرولیث گریخته بود، کِسان در عقبش برفتند و باز آوردند. وزیر را با وی غرضی بود و اشارت به کشتن فرمود تا دگر بندگان چنین قعل روا ندارند. بنده پیش عمرو سر به زمین نهاد و گفت: 
هرچه رودبرسرم چون توپسندی،رواست   بنده چه دعواکند؟حکم خداوندراست
اما به موجب آنکه پرورده نعمت این خاندانم، نخواهم که در قیامت به خون من گرفتار آیی. اجازت فرمای تا وزیر را بکشم، آنگه به قصاص او بفرمای خون مرا ریختن تا به حق کشته باشی. ملک را خنده گرفت، وزیر را گفت: چه مصلحت می بینی؟ گفت: ای خداوند جهان از بهر خدای، این شوخ دیده را به صدقات گور پدر آزاد کن تا مرا در بلایی نیفکند. گناه از من است و قول حکما معتبر که گفته اند: 
چو   کردی با کلوخ انداز   پیکار    سر خود را به  نادانی  شکستی 
چو تیر انداختی بر روی دشمن   چنین دان کاندرآماجش نشستی      

سعدی شیرازی و حکایت 17

۱۳۳ بازديد
غافلی را شنیدم که خانه رعیت خراب کردی تا خزانه سلطان آباد کند،بی خبر از قول حکیمان که گفته اند:هر که خدای را عَزّوجل بیازارد تا دل خلقی به دست آرد،خداوند نعالی همان خلق را بر او گمارد تا دمار از روزگارش برآرد.
آتش سوزان  نکند  با سپند     آنچه  کند  دودِ دل  دردمند
سرجمله حیوانات گویند که شیر است و اذّل جانوران خر،و به اتفاف،خر باربر به که شیر مردم دَر.
مسکین خر اگرچه بی تمیز است    چون بار همی بَرد،عزیز است
گاوان    و    خران     بار      بردار     به   ز   آدمیان   مردم     آزار
باز آمدیم به حکایت وزیر غافل،مَلک را ذمایم اخلاق او به قراین معلوم شد در شکنجه کشید و به انواع عقوبت بکُشت.  
حاصل  نشود رضای سلطان        تا   خاطر  بندگان   نجویی 
خواهی که خدای برتوبخشد        با خلق خدای کن   نکویی 
آورده اند که یکی از ستمدیدگان بر سر او بگذشت و در حال تباه او تامل کرد و گفت:
نه هر  که   قوت   بازوی  منصبی  دارد    به سلطنت بخوردمال مردمان به گزاف 
توان به حلق فروبردن استخوان درشت     ولی شکم  بِدرد چون بگیرد اندر   ناف 
نماند     ستمکار       بد          روزگار      بماند      بر      او      لعنت       پایدار
 
 

سعدی شیرازی و حکایت 16

۱۴۶ بازديد
آورده اند که نوشین روان عادل را در شکارگاهی صید کباب کردند و نمک نبود. غلامی به روستا رفت تا نمک آرد. نوشین روان گفت: نمک به قیمت بستان تا رسمی نشود ودِه خراب نگردد. گفتند: از این قدر چه خلل آید؟ گفت: بنیاد ظلم در جهان اول اندکی بوده است، هر که آمد او مزیدی کرد تا بدین غایت رسید. 
اگر ز  باغ  رعیت، مَلک  خورد  سیبی      بر آورند  غلامان  اودرخت  از  بیخ 
به پنج بیضه که سلطان ستم روادارد       زنندلشکریانش هزارمرغ به سیخ

سعدی شیرازی و حکایت 15

۱۲۱ بازديد
ملک زاده ای گنج فراوان از پدر میراث یافت.دست کرم بر گشاد و داد سخاوت بداد و نعمت بی دریغ بر سپاه رعیت بریخت. 
نیاساید مشام از طلبه   عود        بر آتش نه که چون عنبر ببوید 
بزرگی بایدت،بخشندگی کن        که  دانه  تا  نیفشانی،  نروید
یکی از جُلسای بی تدبیر نصیحتش آغاز کرد که ملوک پیشین مر این نعمت را به سعی اندوخته اند و برای مصلحتی نهاده.دست از این حرکت کوتاه کن که واقعه ها در پیش است و دشمنان از پس،نباید که وقت حاجت فرومانی. 
اگر گنجی  کنی  بر عامیان  بخش   رسد هر کدخدایی را بِرنجی 
چرا نستانی از هر یک جوی سیم    که گردآیدتو را هروقت گنجی؟
ملک روی از این سخن به هم آورد و مر او را زَجر فرمود و گفت:مرا خداوند تعالی مالک این مملکت گردانیده است تا بخورم و ببخشم نه پاسبان که نگاه دارم. 
قارون هلاک شدکه چهل خانه گنج داشت     نوشین روان نمردکه نام نکوگذاشت

سعدی شیرازی و حکایت 14

۱۳۱ بازديد
یکی از وزرا معزول شد و به حلقه درویشان درآمد. اثر برکت صحبت ایشان در او سرایت کرد و جمعیت خاطرش دست داد. ملک بار دیگر بر او دل خوش کرد و عمل فرمود،قبولش نیامد و گفت:معزولی به نزد خردمندان بهتر که مشغولی. 
آنان که به کنج عاقبت بنشستند    دندان سگ و دهان مردم بستند
کاغذ  بدریدند  و قلم  بشکستند   وز دست زبان حرف گیران رستند
ملک گفتا: هر آینه ما را خردمندی کافی باید که تدبیر مملکت را بشاید. گفت: ای ملک نشان خردمند کافی جز آن نیست که به چنین کارها تن ندهد.
همای برهمه مرغان ازآن شرف دارد    که استخوان خوردوجانورنیازارد
سیه گوش را گفتند:تو را ملازمت صحبت شیر به چه وجه اختیار افتاد؟چفت:تا فضله صیدش می خورم و ز شرّ دشمنان در پناه صولت او زندگانی می کنم.گفتندش:اکنون که به ظلّ حمایتش درآمدی و به شکر نعمتش اعتراف کردی چرا نزدیک تر نیایی تا به حلقه خاصانت درآرد و از بندگان مخلصت شمارد؟ گفت: همچنان از بطش او ایمن نیستم.
اگر صد سال گبر آتش فروزد    اگر یک دم در او افتد،بسوزد
افتد که ندیم حضرت سلطان را زر بیابد و باشد که سر برود و حکما گفته اند:از تلون طبع پادشاهان بر حذر باید بودن،که وقتی به سلامی برنجند و دیگر وقت به دشنامی خلعت دهند و آورده اند که ظرافت بسیار کردن هنر ندیمان است و عیب حکیمان.
تو بر سر قدر خویشتن باش و وقار    بازی و ظرافت به ندیمان بگذار