داستان های کوتاه

زیبایی در سخن گفتن باید از آغاز تولد سر لوحه زندگی تمام بشریت قرار گیرد.

داستان کوتاه،مورچه و عسل

۲۰۰ بازديد
قطره عسلی بر زمین افتاد.مورچه ای آمد و از آن چشید و خواست که برود،اما مزه ی عسل برایش جذاب بود،پس برگشت و جرعه ای دیگری نوشید.عزم رفتن کرد،اما احساس کردکه خوردن از لبه عسل کفایت نمی کند و مزه واقعی را نمی دهد،پس بر آن شدتا خود را در عسل اندازد تا هرچه بیشتر و بیشتر لذت ببرد... مورچه در عسل غوطه ور شد و لذت می برد.اما(افسوس)که نتوانست از آن خارج شود.پاهایش خشک و به زمین چسبیده بود و توان حرکت نداشت.در این حال ماند تاآن که مُرد.این داستان دنیاست؛آن که به مقدار کم آن اکتفا کرد نجات یابد و هرکه در شیرینی آن غرق شود،هلاک می شود.

داستان کوتاه،پیرزن و شغال

۱۹۹ بازديد
شغالی مرغ پیرزنی را دزدید.پیرزن در عقب او نفرین کنان فریاد زد:«وای!مرغ دومنی(6کیلویی)مرا شغال برد.» شغال از این مبالغه به شدت غضبناک شد و با نهایت تعجّب و غضب به پیرزن دشنام داد.در این میان روباهی به شغال رسید و گفت:چرا این قدر برافروخته ای؟شغال گفت:این پیرزن چقدر دروغ می گوید؛مرغی را که یک چارک (750گرم)هم نمی شود،دومن می خواند.روباه گفت:«بده ببینم چقدر سنگین است؟»وقتی مرغ را گرفت،پا به فرار گذاشت و گفت:«به پیرزن بگو مرغ را به پای من چهار من حساب کند.»

داستان کوتاه،ابوعلی سینا و کودک دانا

۱۹۸ بازديد
از شیخ ابوعلی سینا که سرآمد حکمای ایران است پرسیدند آیا از خود کسی را داناتر دیده ای یا نه؟گفت:بلی.روزی نزد زرگری نشسته بودم که کودکی آمد و از زرگر آتش خواست.استاد:برو ظرفی بیاور و آتش ببر.آن کودک گفت ظرف لازم نیست و می توانم بدون ظرف آتش ببرم.من و استاد زرگر در تعجب بودیم تا به چه وسیله ای آن کودک میتواند آتش ببرد.پس به او گفتم:چگونه می توانی آتش ببری؟آن کودک مقداری خاکستر در کف دست گذاشت و آتش را روی آن نهاد و ببرد.به هوش و دانایی آن کودک آفرین گفتم.

داستان کوتاه،حضرت سلیمان و مورچه

۲۰۳ بازديد
حضرت سلیمان موری را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.از او پرسید:چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟مورچه گفت:معشوقم گفته،اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق اومی خواهم این کوه را جابجا کنم.حضرت سلیمان فرمود:اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی،این کار را انجام بدهی.مورچه گفت:تمام سعی ام را میکنم.حضرت که بسیار از همت و پشتکار او خوشش آمده بود،برای او کوه را جابجا کرد.مورچه رو به آسمان کرد و گفت:خدایی را شکر می گویم که در راه عشق،پیامبری را به خدمت موری در می آورد......

داستان کوتاه،بهلول و کمک به خلیفه

۲۲۱ بازديد
روزی هارن الرشید مبلغی به بهلول داد که آن را در میان فقرا تقسیم نماید.بهلول وجه را گرفت و بعد از چند لحظه به خود خلیفه پس داد.هارون علت را پرسید. بهلول جواب داد که من هرچه فکر کردم از خود خلیفه محتاج تر و فقیرتر کسی نیست،این بود که من وجه را به خود خلیفه رد کردم.چون می بینم مامورین و گماشتگان تو در دکانها ایستاده و به ضرب تازیانه مالیات و باج و خراج از مردم می گیرند و در خزانه تو میریزند و از این جهت دیدم احتیاج تو از همه بیشتر است.لذا وجه را به شما برگرداندم.

داستان کوتاه،مرد روغن فروش

۲۲۱ بازديد
مردی روغن فروش که خیلی هم حریص بود،به غلام خود می گفت در وقت خرید روغن،هر دو انگشت سبابه را به دور پیمانه بگذارد،تا روغن بیشتری برداشته شود و به هنگام فروش،آن دو انگشت درون پیمانه برد تا روغن کمتری داده شود. هرچه غلام او را از این کار برحذر می داشت،مرد متوجه نمی شد تا این که روزی هزار خیک روغن خرید و برای فروش آنها را بار کشتی کرد.وقتی به میان دریا رسید هوا طوفانی شد.ناخدا فرمان داد تمام بارها را به دریا بریزند تا کشتی سبک و مسافران از خطر رها شوند.آن مرد از ترس جان،خیک ها را یکی یکی به دریا می انداخت،غلامش گفت:«ارباب،انگشت انگشت مَبَر تا خیک خیک نریزی!»

داستان کوتاه،چوپان و مار

۲۰۵ بازديد
چوپانی ماری را از میان بوته های آتش نجات داد و در خورجین خود گذاشت و به راه افتاد.چند قدمی که گذشت مار از خورجین بیرون آمده و گفت:به گردنت بزنم یا به لبت؟چوپان گفت:آیا سزای خوبی بدی است.قرار شد تا از کسی سوال کنند.به روباهی رسیدند و از او پرسیدند.روباه گفت:من تا صورت واقعه را نبینم،نمی توانم حکم کنم.پس برگشته و مار را درون بوته های آتش انداختند.مار به استمداد برآمد(کمک خواست)و روباه گفت:«بمان تا رسم خوبی از جهان برافکنده نشود.»

داستان کوتاه،شتر دیدی یا ندیدی

۲۶۴ بازديد
مردی بدنبال شترش می گشت که با جوان باهوشی برخورد کرد. سراغ شتر را از او گرفت. جوان گفت: شترت یک چشمش کور و یک طرف بارش شیرین و طرف دیگر ترش بود؟مرد گفت:بله،بگو شتر کجاست؟ جوان گفت: من او را ندیدم.مرد که به آن جوان شک کرده بود شکایت به قاضی برد.قاضی پرسید: اگر تو شتر را ندیدی چطور مشخصات او را درست جواب دادی؟ جوان گفت:روی خاک اثر پای شتری را دیدم که فقط سبزه های یک طرف را خورده بود،حدس زدم یک چشمش کور است،بعد دیدم در یک طرف مگس و طرف دیگر پشه بیشتر است؛چون مگس به شیرینی و پشه به ترشی تمایل دارند،تشخیص بار او را دادم.قاضی که از هوش جوان خوشش آمد به او گفت:تو بی گناهی و زبانت تو را به زحمت انداخت. از این به بعد«شتر دیدی ندیدی!» و این مثل شد تا دانسته شود،پر حرفی دردسر می شود.

داستان کوتاه،شاه عباس ورجال کشور

۲۱۳ بازديد
روزی شاه عباس صفوی رجال کشور رابه ضیافت دعوت کرد و دستور داد تا در سر قلیان ها،بجای تنباکو، از سرگین اسب استفاده نمایند.میهمان ها مشغول کشیدن قلیان شده و دود و بوی پِهن اسب،فضا را پر کرد.اما رجال از بیم ناراحتی شاه،پشت سرهم بر نِی قلیان پُک عمیق زده و با احساس رضایت دودش را هوا میدادند.شاه رو به آنها کرده و گفت:سر قلیان ها با بهترین تنباکو پر شده،آن را حاکم همدان برایمان فرستاده.همه از آن و عطرش تعریف کرده و گفتند:راستی تنباکویی بهتر از این نمی توان یافت.شاه با تحقیر به آنها گفت:مرده شوی تان ببرند که به خاطر حفظ پست و مقام حاضرید بجای تنباکو،پِهن اسب بِکشید و به به و چَه چَه کنید!!!

داستان کوتاه،بهلول و تاجر

۲۲۱ بازديد
تاجر بغدادی از بهلول سوال کرد:چه بخرم تا منافع زیاد ببرم؟بهلول جواب داد:آهن و پنبه،تاجر رفت و مقداری آهن و پنبه خرید و انبار نمود.پس از چند ماهی فروخت و سودفراوان برد.باز روزی به بهلول برخورد.این دفعه گفت:بهلول دیوانه من چه بخرم تا منافع زیاد ببرم.جواب داد:پیاز و هندوانه بخر،تاجر ایندفعه رفت و تمام سرمایه خود را پیاز و هندوانه خرید و انبار نمود.پس از مدتی تمام پیاز و هندوانه ها ازبین رفت و ضرر فراوان نمود.به سراغ بهلول رفت و گفت:بار اول که با تو مشورت نمودم،گفتی آهن بخر و پنبه و نفع بردم ولی دفعه دوم،این پیشنهاد چه بود که کردی؟ تمام سرمایه من از بین رفت.بهلول در جواب گفت:روز اول که مرا صدا زدی گفتی آقای شیخ بهلول و چون مرا شخص عاقلی خطاب نمودی منهم از روی عقل به تو جواب دادم.و دفعه دوم مرا دیوانه خطاب نمودی،من هم از روی دیوانگی جوابت را دادم.مرد از گفته دوم خود خجل و متوجه اشتباهش شد.

داستان کوناه،شیخی در جماعت

۱۶۸ بازديد
روزی شیخی در جماعت مسجد گفت:بهترین سال های عمرم را در آغوش زنی گذرانیدم که همسرم نبود.افراد حاضر در مسجد همه تعجب کردند و شروع به پچ پچ کردن شدند.حاج آقا در ادامه گفت:بله، در آغوش مادر بودم.همه صلوات فرستادند و اشک توی چشم خیلی ها جمع شد.....یکی ازآقایان آن مجلس،شب رفت خانه و به همسرش که در آشپزخانه بود گفت:میدونی من بهترین سال های عمرم را توی آغوش زنی بودم که همسرم نبود!و مرد قبل از اینکه حرفش را کامل کند از هوش رفت،و هنوز به خاطر قابلمه ای که به سرش خورده به هوش نیامده است.نتیجه:در صحبت با همسر،اول،آخر قضیه را بگین،چون اعصاب ندارن....

داستان کوتاه،ادیسون

۲۷۰ بازديد
ادیسون به خانه بازگشت،یاداشتی به مادرش داد و گفت:این را معلم داد و گفت:فقط مادرت بخواند.مادر در حالی که اشک در چشمان داشت،یاداشت را برای کودکش خواند:فرزند شما یک نابغه است و این مدرسه برای او کوچک است آموزش او را خود بر عهده بگیرید.سال ها گذشت،مادرش درگذشت.روزی ادیسون که اکنون بزرگترین مخترع قرن بود،در گنجه ی خانه خاطراتش را مرور می کرد،برگه ای در میان شکاف دیوار پیدا کرد.آن را درآورده و خواند؛نوشته بود:کودک شما کودن است،از فردا او را به مدرسه راه نمی دهیم.ادیسون ساعت ها گریست و در خاطراتش نوشت:«توماس ادیسون،کودک کودنی بود که توسط یک مادر قهرمان نابغه شد.»