آرشیو آبان ماه 1397

زیبایی در سخن گفتن باید از آغاز تولد سر لوحه زندگی تمام بشریت قرار گیرد.

سعدی شیرازی و حکایت هفتم

پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام دیگر دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده. گریه و زاری در نهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد.چندانکه ملاطفت کردند،آرام نمی گرفت و عیش ملک از او منغض بود.چاره ندانستند.حکیمی در آن کشتی بود،ملک را گفت:اگر فرمان دهی من او را به طریقی خاموش گردانم.گفت:غایت لطف و کرم باشد.بفرمود تا غلام به دریا انداختند.باری چند غوطه خورد،مویش گرفتند و پیش کشتی آوردند،به دو دست در سکان کشتی آویخت.چون بر آمد،به گوشه ای بنشست و قرار یافت.ملک را عجب آمد.پرسید:در این چه حکمت بود؟گفت:از اول محنت غرقه شدن ناچشیده بود و قدر سلامت کشتی نمی دانست.همچنین قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید. 
ای سیر! تو را نان جوین خوش ننماید    معشوق من است آنکه  به  نزدیک  توزشت  است  
حوران  بهشتی را، دوزخ  بود  اعراف      از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است  
فرق  است  میان  آنکه   یارش در بر      تا  آنکه  دو  چشم انتظارش بر در


سعدی شیرازی و حکایت ششم

یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود و جور و اذیت آغاز کرده،تا به جایی که خلق از مکاید فعلش به جهان برفتند و از کربت جورش راه غربت گرفتند.چون رعیت کم شد،ارتفاع ولایت نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند. 
هر  که فریادرس روز مصیبت خواهد    گو   در  ایام  سلامت  به  جوانمردی  کوش  
بنده  حلقه بگوش   ار  ننوازی،برود    لطف کن لطف،که بیگانه شودحلقه به گوش  
باری به مجلس او در کتاب شاهنامه همی خواندند،در زوال مملکت ضحاک و عهد فریدون.وزیر ملک را پرسید:هیچ توان دانستند که فریدون که گنج و ملک و حشم نداشت،چگونه بر او مملکت مقرر شد؟ گفت:آنچنان که شنیدی خلقی بر او به تعصب گردآمدند و تقویت کردند و پادشاهی یافت.تو مر خلق را پریشان برای چه می کنی،مگر سرً پادشاهی کردن نداری؟  
همان به که لشگر به جان پروری   که سلطان به لشگرکندسروری  
ملک گفت:موجب گرد آمدن سپاه و رعیت چه باشد؟گفت:پادشه را کرم باید،تابر او گرد آیند و رحمت،تا در پناه دولتش ایمن نشینند و تو را این هر دو نیست.  
نکند  جور  پیشه     سلطانی          که  نیاید  ز  گرگ  چوپانی   
پادشاهی که طرح ظلم افکند          پای دیوارملک خویش بکند  
ملک را پند وزیر ناصح،موافق طبع مخالف نیامد،روی ازین سخن درهم کشید و به زندانش فرستاد. بسی برنیامد که بنی عم سلطان به منازعت خاستند و ملک چدر خواستند.قومی که از دست تطاول او به جان آمده بودند و پریشان شده،بر ایشان گرد آمدند و تقویت کردند تا ملک از تصرف این به در رفت و بر آنان مقرر شد.  
پادشاهی کو روا دارد ستم بر زیر     دست    دوستدارش روز سختی دشمن زور آور است  
بارعیت صلح کن وزجنگ خصم ایمن نشین    زآنکه شاهنشاه عادل را رعیت لشگر   است 

خورشید مصنوعی

فیلم | ‌چینی‌ها خورشید مصنوعی هم ساختند!

دسترسی به انرژی بی‌پایان و پاک خورشید یا همان فرآیند همجوشی هسته‌ای در خورشید، دیگر یک رؤیا نیست. محققان چینی توانسته‌اند با ساخت یک خورشید مصنوعی، به این انرژی با ارزش دست پیدا کنند. در طول یک آزمایشِ چهارماهه، حرارت پلاسمای هستۀ این خورشید توانست به ۱۰۰ میلیون درجۀ سانتی‌گراد برسد که شش برابر بیشتر از حرارت درون خورشید است.(به نقل از خبرآنلاین)

سعدی شیرازی و حکایت پنجم

سرهنگ زاده ای را بر در سرای اغلمش دیدم که عقل و کیاستی و فهم و فراستی زایدالوصف داشت هم از عهد خردی،آثار بزرگی در ناصیه او پیدا. 
بالای  سرش  ز  هوشمندی             می  تافت  ستاره  بلندی  
فی الجمله مقبول نظر سلطان آمد که جمال صورت و معنا داشت و خردمندان گفته اند:توانگری به هنر است نه به مال و بزرگی،به عقل نه به سال،ابنای جنس او بر منصب او حسد بردند و به خیانتی متهم کردند و در کشتن او سعی بی فایده نمودند.دشمن چه زند چو مهربان باشد دوست؟ملک پرسید که موجب خصمی اینان در حق تو چیست؟گفت:در سایه دولت خداوند دام ملکه همگان را راضی کردم،مگر حسود را که راضی نمی شود الا به زوال نعمت من و اقبال و دولت خداوند باد. 
توانم آنکه نیازارم اندرون کسی   حسودرا چه کنم کوزخودبه رنج دراست 
بمیرتا برهی ای حسود،کاین رنجی  است      که  از مشقت   آن، جز به  مرگ  نتوان   رست 
شوربختان   به   آرزو    خواهند      مقبلان را زوال نعمت و  جاه 
گر نبیند به روز  شپره    چشم      چشمه آفتاب  را چه  گناه ؟ 
راست خواهی،هزارچشم چنان     کور،  بهتر  که  آفتاب  سیاه

سعدی شیرازی و حکایت چهارم

طایفه دزدان عرب بر سر کوهی بودند و منفذ کاروان بسته و رعیت بلدان از مکاید ایشان مرعوب و لشگر سلطان مغلوب به حکم آنکه ملاذی منیع از قله کوهی گرفته بودند و ملجا و ماوای خود ساخته، مدبران ممالک آن طرف در دفع مضرت ایشان مشاورت همی کردند که اگر این طایفه هم بر این نسق روزگاری مداومت نمایند، مقاومت ممتنج گردد. 
درختی که اکنون گرفته است  پای     به نیروی مردی بر آید ز جای  
وگر   همچنان   روزگاری       هلی     به گردونش از بیخ برنگسلی  
سرچشمه  شاید  گرفتن  به   بیل     چو پر شد، نشایدگذشتن به پیل 
سخن بر این مقرر شد که یکی به تجسس ایشان بر گماشتند و فرصت نگاه می داشتند، تاوقتی که بر سر قومی رانده بودند و مقام خالی مانده. تنی چند مردان واقعه جنگ آزموده را بفرستادند تا در شعب جبل پنهان شدند. شبانگاهی که دزدان باز آمدند سفرکرده و غارت آورده،سلاح از تن بگشادند و رخت و غنیمت بنهادند.نخستین دشمنی که بر سر ایشان تاختن آورد خواب بود. چندانکه پاسی از شب درگذشت. 
قرص خورشید در  سیاهی  شد      یونس اندر دهان  ماهی  شد 
مردان دلاور از کمین به در جستند و دست یکان یکان در کتف بستند و بامدادان به درگاه ملک حاضر آوردند،همه را به کشتن اشارت فرمود. اتفاقا در آن میان جوانی بود میوه عنفوان شبابش نورسیده و سبزه گلستان عذارش نودمیده.یکی از وزرا پای تخت ملک را بوسه داد و روی شفاعت بر زمین نهاد و گفت:این پسر هنوز از باغ زندگانی برنخورده و از ریعان جوانی تمتع نیافته.توقع به کرم و اخلاق خداوندی است که بخشیدن خون او بر بنده منت نهد.ملک روی از این سخن درهم کشید و موافق رای بلندش نیامد و گفت: 
پرتونیکان نگیردهرکه بنیادش بداست   تربیت نااهل راچون گردکان برگنبداست 
نسل فساد ایشان منقطع کردن اولی تر است و بیخ تبار ایشان برآوردن،که آتش نشاندن و اخگر گذاشتن و آفعی کشتن و بچه نگه داشتن کار خردمندان نیست. 
ابر   اگر  آب  زندگی   بارد              هرگز از شاخ بید بر  نخوری  
با   فرومایه    روزگار   مبر              کز نی بوریا،  شکر   نخوری  
وزیر این سخن بشنید،طوعا و کرها. بپسندید و بر حسن رای ملک آفرین خواند و گفت:آنچه خداوند دام ملکه فرمود،عین حقیقت است،که اگر در صحبت ان بدان تربیت یافتی،طبیعت ایشان گرفتی و یکی از ایشان شدی.اما بنده امیدوار است که در صحبت صالحان تربیت پذیرد و خوی خردمندان گیرد که هنوز طفل است و سیرت بغی و عناد در نهاد او متمکن نشده و در خبر است:کل مولود یولد علی الفطرة فابواه یهودانه ینصرانه و یمحسانه. 
با بدان یار گشت همسر  لوط      خاندان   نبوتش   گم   شد 
سگ اصحاب کهف  روزی چند      پی نیکان گرفت ومردم شد 
این بگفت و طایفه ای از ندمای ملک با وی به شفاعت یار شدند تا ملک از سر خون او درگذشت و گفت:بخشیدم،اگرچه مصلحت ندیدم. 
دانی که چه گفت زال با رستم گرد؟  دشمن نتوان حقیروبیچاره شمرد 
دیدم  بسی که آب سرچشمه خرد   چون بیشتر آمد،شتر  و  بار  ببرد  
فل الجمله،پسررا به ناز و نعمت برآوردند و استادان به تربیت او نصب کردند تا حسن خطاب و رد جواب و آداب خدمت ملوکش درآموختند و در نظر همگنان پسندیده آمد.باری وزیر از شمایل او در حضرت ملک شمه ای می گفت که تربیت عاقلان در او اثر کرده است و جهل قدیم جبلت او بدر برده. ملک را تبسم آمد و گفت: 
عاقبت گرگ زاده گرگ  شود    گرچه با آدمی  بزرگ  شود 
سالی دو بر این برآمد، طایفه اوباش محلت بدو پیوستند و عقد موافقت بستند تا به وقت فرصت وزیر و هر دو پسرش را بکشت و نعمت بی قیاس برداشت و در مغاره دزدان به جای پدر بنشست و عاصی شد.ملک دست تحیر به دندان گزیدن گرفت و گفت: 
 شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسی؟  ناکس به تربیت نشودای حکیم کس 
باران  که در  لطافت طبعش  خلاف  نیس    در باغ لاله رویدودر شوره بوم  خس  
زمین    شوره    سنبل   بر     نیارد           در  او  تخم  و  عمل  ضایع  مگردان  
نکویی  با  بدان  کردن  چنان  است           که  بد کردن   به  جای  نیک مردان 



،

فردوسی و گفتار اندر آفرینش عالم

از  آغاز  باید  که  دانی  درست       سرمایه  گوهران  از  نخست  
که  یزدان  زناچیز  چیز     آفرید       بدان  تا  توانائی  آرد      پدید 
سرمایه  گوهران    این    چهار       بر آورده بی رنج و  بی روزگار 
یکی  آتشی  بر  شده  تابناک        میان آب و یاد از بر تیره خاک  
نخستین کهآتش به جنبش دمید     زگرمیش پس آمدخشکی پدید 
وزان  پس   زآرام   سردی   نمود     ز سردی  همان باز تری  فزود 
چو این چار گوهر  به جای  آمدند     ز بهر  سپنجی  سرای  آمدند 
گهرها   یک   اندر   دگر   ساخته     ز  هر  گونه   گردن  برافراخته 
پدیده   آمد    این    گنبد    تیزرو     شگفتی    نماینده        نوبنو  
ابر ده و دو هفت   شد  کدخدای     گرفتند  هر  یک  سزاوار  جای  
درو  بخشش  و دادن  آمد   پدید     ببخشید  دانا  چنانچون  سزید 
فلک ها یک اندر دگر بسته  شد     بجنبید چون  کار  پیوسته  شد 
چو دریاوچون کوه وچون  دشت  وراغ       زمین شد به کردار روشن چراغ 
ببالید    کوه     آبها       بردمید      سر  رستنی  سوی بالا کشید 
زمین  را  بلندی  نبد      جایگاه      یکی  مرکزی  تیره بود  و  سیاه

سهدی شیرازی و حکایت سوم

ملک زاده را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب روی،باری پدر به کراهت و استحقار در او نظر می کرد. پسر به فراست و استبصار بجای آورد و گفت: ای پدر،کتاه خردمند به که نادان بلند. نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر. الشاة نظیفة والفیل حیفة. 
اقل جبال ال ارض طور و انه     لاعظم عندالله قدرا و منزلا  
آن شنیدی که  لاغری  دانا     گفت باری،به  ابلهی  فربه 
اسب تازی وگرضعیف   بود     همچنان از طویله ای خر،به 
پدر خندید و ارکان دولت پسندیدند و برادران به جان برنجیدند. 
تا مرد سخن نگفته  باشد       عیب و هنرش نهفته  باشد 
هر پیسه گمان مبر نهالی       باشد که پلنگ خفته  باشد 
شنیدم که ملک را در آن قرب دشمنی صعب روی نمود.چون لشگر از هر دو طرف روی درهم آوردند،اول کسی که به میدان درآمد این پسر بود.گفت: 
آن نه من باشم که روز جنگ بینی پشت  من 
آن منم گر در  میان خاک  و خون بینی  سری
کان که جنگآرد،به خون خویش بازی می کند  
روز  میدان، و  آن که  بگریزد، به خون لشگری 
این بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی چند مردان کاری بینداخت. چون پیش پدر آمد، زمین خدمت ببوسید و گفت: 
ای که شخص منت حقیر نمود        تا  درشتی  هنر  نپنداری  
اسب  لاغر  میان  به  کار   آید        روز میدان، نه گاو  پرواری 
آورده اند که سپاه دشمن بسیار بود و اینان اندک. جماعتی آهنگ گریز کردند، پسر نعره زد و گفت: ای مردان بکوشید یا جامه زنان بپوشید. سواران را بگفتن او تهور زیادت گشت و به یکبار حمله آوردند. شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند. ملک سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و هر روز نطر بیش کرد، تا ولیعهد خویش کرد. برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند. خواهر از غرفه بدید، دریچه بر هم زد. پسر دریافت و دست از طعام کشید و گفت: محال است که هنرمندان بمیرند و بی هنران جای ایشان بگیرند. 
کس  نیاید  به زیر سایه بوم          ور همای از جان شود  معدوم 
پدر را از این حال آگهی دادند. برادرانش را بخواند و گوشمالی به واجب بداد. پس هر یکی را از اطراف بلاد حصه ای معین کرد تا فتنه بنشست و نزاع برخاست که ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند. 
نیم نانی گر خورد مرد  خدا           بذل درویشان کند نیمی  دگر 
ملک اقلیمی بگیرد پادشاه           همچنان  در  بند اقلیمی  دگر

 

سعدی شیرازی و حکایت دوم

یکی از ملوک خراسان محمود سبکتکین را به خواب چنان دید که جمله وجود او ریخته بود و خاک شده، مگر چشمان او که همچنان در چشم خانه همی گردید و نظر می کرد. سایر حکما از تاویل این فروماندند، مگر درویشی که بجای آورد و گفت هنوز نگران است که ملکش با دگران است. 
بس   نامور   به  زیر   زمین  دفن  کرده اند 
کز هستیش به روی زمین بر، نشان  نماند 
وان  پیر  لاشه را   که   سپردند   زیر   گـل 
خاکش  چنان بخورد  کزو   استخوان  نماند 
زنده است نام  فرخ  نوشین  روان  به   خیر 
گرچه بسی گذشت که نوشین روان نماند 
خیری کن  ای فلان  و  غنیمت شمار  عمر 
زان   پیشتر  که  بانک   برآید   فلان  نماند